سلام....سلام به تمام دوستای خوبم
قبل از هر چیز باید بگم که این اولین باریه که می خوام با قلم خودم
به جون این وبلاگ بیفتم
آخه تازه تب گه گاه نویسی به سرم زده ...
پس اگه یه وقت خدای نکرده .....زمزمه های :
" این دختره چقدر بی استعداد
" اومد سریع از جاتون بلند شین
یه آب به صورتتون بزنین و بدونین خیالاتی پوچ و بی اساسه
که بی رحمانه خودشونو به دوستای گلم می چسبونن
....
حالا از روده درازی که بگذریم باید بگم یه جورایی از لحاظ روحی نا میزون ام
از یه طرف خوشحالم که به سلامتی این امتحانای کذائی رو دادم از یه طرف
یه جورایی نگران سال بعدم ....( ناسلا متی کنکورمنتظرمه
)
باید یه برنامه ریزی توپ کنم ولی از همه آزار دهنده تر نتایج امتحانای نهائیه
( دارم از حرص می میرم
)
وقتی می بینم معدل نهایی ام به خاطر آمار که به قول بچه ها " کشک"
یا به خاطر فیزیک ( با اون سوالای فضاییشون
) و صد البته زیست
میاد پایین...نه جون من شما بگین وقتی آمار 10 تا سوال در میاره از این
10 تا 5/2نمرشو میده به یه سوالی که حل کردنش از عهده ی
هیچ کس و ناکسی بر نمیاد ... یا زیست که ور داشته بودن مخ و
چپکی کرده بودنگذاشته بودن
جلومون تا نامگذاری کنیم ...
آدم اعصابش خورد نمی شه؟؟؟....جای بسی تامله ...نه...تاسفه...
واقعا هم جای تاسف داره با این سوال طرح کردنشون به قول اسمشو نبر
" گند زدن رفت". می گم اینااااا.... چی فکر کردن در مورده ما ؟؟؟
به قول شامبولی(
( یکی از بچه های کلاس) :
اینا تا رفتن جلوآینه خودشون و دیدن از زور عقده تصمیم گرفتن سر ما خالی کنن
که الحمد الله خودشون و تماما خالی کردن..... فکر کنم زیادی تند رفتم ...
ناجوووووور! آخه....حرصم گرفت از کارشون !
خلاصه دوستای گرامی ببخشین اگه سرتونو درد آوردم عوضش یه ماجرای
عجیب غریب در این رابطه دارم که خوندنش خالی از لطف نیست . البته
میشه اسمش و گذاشت یه خاطره نیمی تا حدودی واقعی .... که با
هیجانات روحی من ادغام شده ...!
دیگه خودت تا تهش برو که
قراره چی ازآب دربیاد ! قبلش یه لیوان آب بخورم تا نفسم بیاد بالا ....
آخیش راحت شدم ....
با توجه به بیانات بالا دیگه فکر کنم دستگیرتون شده باشه که هیچ وقت
موقع امتحانا این قدر احساس گوش درازی و
آره دیگه.... همون ...نکرده بودیم
( به اتفاق بچه ها ی کلاس) . اصلا به یه اتحادی رسیده بودیم !
که هر کی از دور چشماش به ما میفتاد نا خود اگاه منقلب می شد و تو دلش به
چند نفر لعنت می فرستاد ... اینو حس می کردم ....
در این میان یه عده هم نیششون و تا حد ممکن و نامتناهی باز میکردن و .... آره....
کرکره خنده .... منتها ما چون اون موقع تو حال و هوای غریب خودمون غوطه ور بودیم
به بیان ملموس تر شلنگ تخته مینداختیم متوجه علته این خندها نمی شدیم !
اصلا انگار تو این مورد چشامون کور شده بود با 10 تا عینک هم جواب نمی داد
!
علت این
یه علامت سوال گنده شده بود که هی تو مخمون سوت میزد
نمی دونم احتمالا اون علا مت سوال ٬ رو کله چرا دیدین به همون قدو قواره
!
خلاصه تو همین منوال بودیم که یه روز تو همین روزای امتحان حقیقت امر برامون
روشن شد کلیدش دستمون بود هااااا!!! ولی دیر فهمیدیم
( کلید پاسخ به اون سوال و میگمااااا)

آره همون که یه عده رو اسکول خودش کرد
!!! از اونجا که کلید یه مدت تو جیبم بود
خراب بود ... من هم رفتم پیش کلیدساز ....
من : آقا لطف کنین یه کلید از رو این بسازین
آقائه: { بعد از یه نیم نگاه به سرتاپای من }
بده دخترم کلید رو .
من : { از حرص داشتم می مردم وقتی دیدم این بابا هم به ما می خنده.}
بفرمایین (بااکراه) ولی دیگه این خنده ها واسم اهمیت نداشت ! عادت کرده بودم !
وقتی از مغازش اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم .....
همین طور که تو خیا بون قدم میزدم ( به سمت مدرسه) .....
حس کردم دارم از این رو به اون رو میشم .... حالا کدوم رو ؟!؟ رو به سمت کشف حقیقت
..... حقیقت ؟؟ کدوم حقیقت حسن؟؟ همون که کلیدش تو دستمه !!!
آره.... دوستان..... دماغم براتون بگه .... نه یعنی همون بینی ام براتون بگه
چنان بوی خری میومد هاااا
که هوشت سر ۳ سوت پر ! از فرط کنجکاوی رو یم رو برگردوندم ببینم قضیه
از چه قراره .... برق از سرم پرید با خودم گفتم یا خدا
این یه کابوسه شبانه اس
یا یه رویای صادقه ..؟! خیلی سعی کردم این صحنه رو از حافظه ی طولانی مدتم
پاک کنم ولی راهی نداشت !
چی بگم والله ...یکی از هم ردیفان بود
! اومده بود بقیه راه رو با هم بریم .....
از اینجا بود که حساب افتاد تو دستم که یعنی آره ..... ما هم تو این ایام امتحانی