تبليغاتX
یادداشتهای سرزده
 

سلام به تمام دوستای همیشگی و گرامیم

 

ماه رمضون دوباره رسید و مهمون اشنای خدا شدیم ... امیدوارم هیشکی از برکات این ماه بی بهره نمونه و دعوت اسمونی رو رد نکنه و الا تا 1 سال دیگه از این فرصت های دلچسب نصیبش نمی شه ...

این دفعه به نسبت دیرتر آپ کردم که یواش یواش فاصله ها زیادتر هم می شه که اونم به خاطر مشغله هاییه که یه زمانی شاید شما هم  تو سن فعلی من داشتین  در کل تا جایی که فرصت بشه به وبلاگم می رسم ...

می گم حالا اینا به کنار ... پایین رو ملاحظ بفرمایین

 

توی باغ!

 

اقائه حسرت وار تو باغ واستاده بود که دید یه خانومه چاغ... تقریبا این هوا(                     )       به سمتش میاد  چشماشو قد یه نخود درشت کرد ... دید خانومه مذکور زنشه !!!!زنه ملتمسانه جیغ میزد : وای جهانگیر ... گل من !! هستی من!!! مرد

 هاج و واج مونده بود

 

این اولین باری بود که فرنگیس کلمات این شکلی به کار میبرد ... مرد : اوه فرنگیس ... دسته گل من ... هدیه اسمونیم !زنه تا به شوهرش رسید سریع شوهرشو کنار زد

 

و نفس زنان گفت : وای گل من!!! مردد اخه مگه تو کوری؟؟ خدا اون چشای بادومی

 

 رو واسه دکور نداده هااا ! عهد هم اومدی اینجا واستادی رو این نقطه! مرد که عرق سرد

 رو پیشونیش نشسته بود ... زیر پاش رو نگاه کرد ... زن دوباره : وای گل من !!! تو روی گل برنده ی جایزه ی من واستادی ... من این گل رو واسه شاگردم در نظر گرفته بودم

 

 TinyPic image

دعاتون می کنم

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:58 توسط ملیحه | tempfa.com

 

 همین چند روز پیش بود که  دختر خاله کوچولو و فنقول من پا به سن گذاشت پا به سن ؟؟

 

 نه بابا مونده تا مسن شه  فقط یه ذره گنده تر از قبلش شده ... اخه نمی دونین این کوچولو

 

(البته از لحاظ سنی) نه هیکلا چون تقریبا منو رو انگشتش می چرخونه چقدر ما فراتر از ذهنش

 

 رو می فهمه ... پوست کنده بکم زیادی بیشتر از سنش می فهمه توجه کنین زیادی .. اخه این

 

 قاعده شامل حال خودمم بود ولی نه به این زیادی کلا ما نسل جدید  ترکوندیم تو کنجکاوی و

 

کله کردن تو همه چی و رفع ابهامات از ذهن تو در تو مون بگذریم اینارو گفتم تا یکم از دخترخالم

 

 تعریف کرده باشم حیفم اومد اینجوری شروع نکنم اخه نمی دونین انگار تو شکم خالم پخته شده

 

 بعد بیرون اومده تا مراحل بعدی رو طی کنه ولی چه فایده تو مواردی که سنش ایجاب می کنه پخته

 

باشه نیست ... فقط تو اینده سیر می کنه تا زمان حال و تمرکز رو مسایلی که واسش جیز نیست

 

مثلا می خواستیم بگذریم ... عیب نداره الان می گذریم  ... اینا مقدمه چینی بود تا بگم نیلوفر

 

13 ساله شد یه جشن تولد ساده و خودمونی هم واسش گرفتیم در این بین یه حال گیریه اساسی

 

 هم نصیب ما (من ونرگس )شد ... هیچی خلاصه من و مامان شب قبل تولد رفتیم خونشون ...

 

تولدش روز 4شنبه بود که شب سه شنبه ما اونجا موندیم  ... چه روز وعلی الخصوص چه نصفه شبی

 

بود ... بی خوابی بدجوری به سرمن و نرگس زده بود ... اصلا کلا هروقت من یا اون خونه همیم این بلا

 

 به سرمون میاد ... که از رو ذوق زدگیمونه ...ولی یه ذره خورد تو ذوقمون نصفه شبی  وقتی نیلوفر رو

 

 تو اون حالت دیدیم ... الان براتون مشخص میشه چه حالتی  با نرگس تو حیاط نشسته بودیم و

 

تخمه می خوردیم (عوضه خوابه) از هر دری هم حرف می زدیم از درسوراخ سوراخ مرغدونیه حیدر علی

 

تو باغ عمو علی تا هر دری که فکرشو بکنی ... من داشتم خواب عجیبی که چند روز پیش دیده بودم

 

 رو واسه نرگس تعریف می کردم ..خواب ترسناکی بود به خصوص این که نرگس هم با چشمای ور

 

قلمبیدش به من خیره شده بود ولام تا کام هم حرف نمی زد دیگه اینقدرکه محو من شده بود ترسیدم

 

 نکنه ... نبضشو گرفتم خیالم راحت شد با اپ باش بهش اب پاشیدم گفتم نرگس بابا (خواب بوده)

 

خلاصه از رو نمی رفتیم بس که حرف زدیم دهنمون یه وجب کف کرد .. یه بارهم که می خواستم چراغ

 

راهرو رو روشن کنم اشتباهی زنگ در اتاق رو زدم که بدجوری جلو شوهر خالم سرخ و سفید زدمو ابی

 

 شدم ... یه بار دیگه هم  که رفته بودم wc  اومدنه بدجوری رنگم پرید اخه تا در رو باز کردم یه نفررو با

 

موهای سفیدو فرفری کوتاه جلوم دیدم ... مادر بزرگم بود که لبخند به لب تو نوبت واستاده بود

 

الهی قربونش برم با این شوک وارد کردنش ... نزدیک بود سر جایم آبروریزی کنم ... همونجا واستاده بودم

 

 و به سوسک پشت پنجره نگاه می کردم که مادربزرگم از تو wc بیرون اومد تا منو دید دوباره لبخند رو

 

 لبای چروکیدش نشست بعد هم به عادت همیشگیش ( بالا تنه خم شده رو پایین تنه ) رفت تو

 

جاش خوابید . رومو به طرف پنجره برگردوندم سوسکه رفته بود منم رفتم پیش نرگس و دوباره .... وقتی

 

 نرگس حرف می زد به زمین زل زده بودم که یه وقت چشام به چشاش نیفته ... چشماش یه برق

 

 عجیبی می زد نمی دونم چرا وقتی می خندید یاده صدیق خانم خدابیامرز میفتادم  ... هرچند

 

عذاب اوربود و به روی خودم نمی آوردم ... اون قدر که اون جن جن می کرد هر کی دیگه هم جای من بود

 

 چشاش جن و پری و روح و ... میچید . به زمین زل زده بودم که ناگاه چشام رو 2تا دمپایی سبز ثابت

 

موند ... دوباره از اون شوک ها اومد سراغم ... به پاهای توی دمپایی نگاه کردم ... فقط 4 تا انگشت

 

داشت ..ناخن نداشت ... خیلی ترسیدم چشامو به هم مالوندم دوباره نگاه کردم ... پاها تو جوراب

 

بودن ترسم ریخت ... صاحب 2تا پا با نیلوفر بود ... همین طور بهم خیره شده بود

 

تو خواب راه رفته بود .... شب که شد همه دور هم جمع شدیم ... پسر همسایه هم بود (امین) 12

 

سالشه یه حالت عجیبی داره وقتی بهت زل بزنه با خدائه کی پلک بزنه ... به قول نرگس کافیه زبونتو

 

واسش تکون بدی ... سفیدک چشماش به خارش میفتن و تخم چشما ش می چرخن ... می گفت

 

 ریشه عصبی داره و... ولی تو جمع که نمی شه زبون درازی کرد ...خلاصه امین تو نخ نیلو بود و نیلو

 

تو نخ کیک ... منم تو نخ شوهر خالم بودم  که سر کچلشو می خاروند ...

 

این ۲ تا مرغ عشقم کادوی تولدشه که براش گرفتیم :  

 

 نظرتون راجع به آهنگ وبلاگم چیه 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:8 توسط ملیحه | tempfa.com

                                     

 

بچه ها جون سسلااااام  حالتون که خوبه ایشالا ... دیرآپ کردم نه؟ خب یه چند روزی اینجا نبودم

 

یعنی مسافرت بودم ... جا تک تکتون خالی چه سفری بود و چه بزن بکوبی .. عروسی یکی از

 

پسرعمه های گرام بود ... چقدر ارزو که این پسرعمه ما نداشت خب بزنم به تخته به یکیشون رسید

 

و یه سروسامونی گرفت . 

 

 حالا هم این قدر خوشحالم که نگو و نپرس اخه نمی دونید شب عروسی چقدرخوش گذشت ... از اون

 

اول تا اخر انرژی زا بود ... بیشتر به مجلس خنده درمانی شباهت داشت تا به عروسی شما هم جای

 

 من بودین به همین نتیجه می رسیدین ... فکر کنید مادر عروس 1۱ تا بچه تحویل جامعه داده

 

۱۱تا کم هم نیست ... ۷تا دختر و 4تا پسر کاکل به سر ... خیلی باحال بود هروقت دختراشو می دیدم

 

 یاد خواهران کوچک ( اون کارتونه) میفتادم ... اخه یه ترتیب خاصی داشتن ... ترتیبشو تو تصویرپایین

 

ملاحظه بفرمایین ... پسراشم به یه نحو دیگه .. کلا تو همه مورد خونواده ی مرتبی بودن و ترتیب

 

واسشون یه اصل به شمار میومد ... ولی اخه دیگه به چه قیمت ... خدایی راه رو واسه خنده هموار کرده

 

بودن ... از دور که نگاه می کردی انگاری یه سرسره کار گذاشته بودن که اگه یه وقت عروس دوماد

 

حوصلشون سررفت یه جوری سرگرم بشن ... خلاصه قضایائی بود که دلم نیومد اینجا نگم ... لطفش تو

 

 این بود که به عینه می دیدین چی شدو چی نشد که من سعی کردم تو این راستا یه چند تا نقاشی

 

بکشم و بذارم اینجا خب پس داشته باشین شکار لحظه هارو :

 

این خانومای ترگل ورگل و که می بینین خواهرای عروس خانوم اند که بنده به تصویر کشیدم

 

طیف رنگی و داشته باشین که راه انداختن 

 

 اینم داداشای عروس خانوم : انصافا پسر آخریه ( اولین نفر از سمت راست تو تصویر )

 

ازهمه خوشتیپ تره خلاصه جریانات بیشتر بود ولی دیگه بیشتر از این بگم حوصلتون سر میره

 

خوش بگذره به همتون ...تا بعد

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:53 توسط ملیحه | tempfa.com

                                           

سلام .....بعد از 10روز دوباره اومدم پیشتون ... این دفعه با دفعات قبل فرق می کنه یعنی که این دفعه ماجرا به من برنمی گرده ... پس داشته باشین ماجرا رو...

 

پیرمرد تو خونش تنها بود ... هیشکی هم نداشت دم پیری پرو بالش و بگیره و کمک دستش باشه ... به واقع نون خوره  خودش بود و اصلا بچه ای هم نداشت که دستش تو نون اونا باشه ... از اون جای که زنش مرده بود تنهای تنها با غم های خودش دمخور شده بود ... گوش پیرمرد سنگین بود و به همین خاطر خیلی اصوات رو با هم قاطی می کرد ... بارها و بارها شده بود که صدای زمخت لطیفه خانومو با رجب (شوهر لطیفه خانوم ) اشتباه بگیره ... لطیفه خانوم  همسایه دیوار به دیوار پیرمرد بخت برگشته بود که توی یه تصادف بدگواربدجوری از ناحیه حنجره اسیب دید و صدای 2رگه به هم زد . رجب رنگ و رو پریده هم که بر خلاف زنش از روحیه لطیفی برخوردار بود گاهی چنان تو لاک خودش فرو می رفت که زنه بدبختش با 10 تا جارو برقی هم نمی تونست بکشدش بیرون ... گاهی هم خل می شد و پرت و پلا می گفت که... من رو تو بچگی نفرینم کردن و پسر شدم ... یا این که ننم نذاشت من دختر بشم ...حالا فرع رو ول کنیم بچسبیم به اصل ...یعنی اتفاقی که قرار بود بیفته...

 

 تو یکی از همین روزها که پیرمرد مشغول خیاطی بود یه صدای گوش خراش سوت مانندی اون و از رویای جوونیش کشید بیرون ... پیرمرد به خیالش فکر کرد صدای رجبه که داره سوت می کشه

دهن رجب بوی متعفنی می داد و با سوت کشیدن تو مواقع جنجالی ( فحش کاری) زنشو خلع سلاح می کرد ولی وقتی از پشت پنجره به حیاط  نگاه کرد دید یه حجم سیاه رنگ جلوی در داره وول می خوره خوب که دقت کرد فهمید یه دزد ناشی اومده سر وقت خونش ... تازه 2زاریش افتاد که رجب و سوتی در کار نبوده چاقوی دزد جوون بوده که روی در حلبیه  خونه کشیده شده بوده ... تو دلش به کر بودنه خودشو حماقت اون جوون نادون می خندید ... پیرمرد پیش خودش گفت چی کار کنم چی کار نکنم تا این که یه فکری مثه جرقه از تو کله اش گذشت ... سریع به سمت کمد اتاقش رفت در کمد رو باز کرد و رفت توش بعد هم در کمد رو محکم از تو بست ... لحظات همین طور سپری می شد و دزد جوون به عشق و حالش می رسید ... از هیچی هم فروگذار نمی کرد حتی لباسای یه مَرده (زنه پیرمرد) تا این که به کمدی رسید که پیرمرد توش قایم شده بود پیرمرد از شدت دلهره چروکیده تر از قبل شده بود ... بالاخره در کمد باز شد و پیرمرد و دزد چشم تو چشم شدند .....

 

   دزد : هوممممم چه میبینم ... خوب موندیا پدر ... با این عینکی  که زدی منو یاد اقام میندازی یادش به خیر... یالا اون عینکو بردار تا چشاتو نکشیدم بیرون ... پیرمرد زرنگ هم دانائی به خرج داد و گفت جوون تند نرو ... صابخونه اینجا من نیستم منم مثه تو یه دزدم ... پس بیا با هم شریک شیم و هوای هم رو داشته باشیم .  همین طور که پیرمرد به دنبال جوون وسایل خونشو حمل می کرد تا سر کوچه... یکی یکی در خونه هارومی زد و یواشکی همسایه هارو با خبر می کرد

 

TinyPic image

 

... از اون جای که توی هر کوچه باریک یه عالمه خونه بود و خونه ها مثه پاهای هزارپا به هم چسبیده بودن ... این بود که همسایه ها یکی پس از دیگری با خبر می شدن و به این ترتیب با همکاری هم تونستند اون اقای دزد حریص رو به تله بندازند ...

حال کردین این همه درایت و زرنگی که توی یه پیرمرد 90 ساله جمع شده بود

 

حالا شما بگین خداوکیلی ... خداوکیلی دارم می گما ... اگه جای اون پیرمرد بودین چی کار می کردین ؟؟! توی یه همچین موقعیتی دست و پاتونو گم نمی کردین؟؟!

هر کار می کردین روراست بگین ...

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:41 توسط ملیحه | tempfa.com

                                               

       بروبچ دوست داشتنی .... دوستتون دیروز از خجالت نمی دونست چی کار کنه ...

اگه بدونین چقدر خجالت کشید .... اصلا نمی تونست رو پاهاش وایسته ...

خیلی دوست داشت مثه یخ آب می شد می رفت تو زمین ولی چیکار می تونست بکنه

  جز تحمل نگاه های سنگین ... خیلی عذاب کشید تا بار نگاه های سنگین رو ازدوشش برداره

 ولی انگاری بیهوده بود ... سرخ و سفید بودن به وضوح بر چهره معصومش خودنمائی میکرد همین خودش گویای همه چیز بود ... گویای تابلو بازیش ... گویای به آب دادن دسته گلی بود که

ناخواسته سر راهش قرار گرفته بود ... آره ... نبودین دیگه ببینین چی بهم گذشت ...دیروز با یکی از دوستام از کلاس  برمی گشتیم  که سر راه وارد یه فروشگاه  لباس شدیم ... خبر نداشتیم

به چه کرکره بازاری اومدیم ... از اون اول تا اخر به جای لباس سوژه خنده گیرمون می اومد

همین طور که دید و بازدید می کردیم ... یه لباس بدجوری چشم دوستمو گرفت ... این شد که

بالفور واردمغازه مربوطه شد ... منم بیرون مغازه ( تو پاساژ) به دید زدنم ادامه می دادم ...

 همین طور که راه می رفتم یه لباس تو یکی از این مغازه ها بدجوری بهم چشمک  زد منم

رفتم جلو تا از نزدیک ببینم چه جنسیه و ....از قضا  کناراون  مغازه  یه مانکن شیک پوش و خوشتیپ وهمچین تو دل برو قد علم کرده بود... قدو اندازه که چه عرض کنم .... نوردبون ....

تا حالا مانکن به اون قد بلندی ندیده بودم .... من تا ارنجش بودم ... راستش برام عجیب بود ...

 ولی یه جورائی تازگی داشت ... برای این که به جنس کت و شلوارش واقف تر بشم ... جلو رفتم ... گوشه کتشو گرفتم ... یه ذره به سمت خودم کشیدم ... یه جورائی حس کردم تکون می خوره (مانکنه)

ولی جدی نگرفتم ... کتشو ول کردم به کمربندش دست زدم ... بازم یه حسی می گفت

مانکنه داره کج میشه

 

 TinyPic image

 

ولی من هم چنان به کارم ادامه دادم ... تا اومدم به شلوارش دست بزنم ....

 یه صدائی از تو شلوارش بلند شد که می گفت: ( نرو... نرو...تو هم مثه من ....) یه ذره که دقت کردم فهمیدم رضا صادقیه ... خیلی ترسیدم ...شوک بدی بود ... بعد سرموتا اخرین حد بالا بردم

(به قدری که گردنم کاملا عمود بر جمجمه ام شده بود)

صحنه ی ترسناکی بود... مانکنه کلشو خم کرده بود و با اخم به من نگاه می کرد ...

خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که این مانکن متحرک هم هست وبا مانکن های دیگه

 متفاوته ( حتی موبایل هم داره) ولی ...درکمال تعجب دیدم دستشو از تو جیبش بیرون آورد و

 با لحن تندی به من توپید که: هوی خانوم ... هر چی بهتون هیچی نمی گیم و سکوت می کنیم .... شما از رو نمی رید ... این چه وضعشه ... خجالت نمی کشید؟؟؟اینجا بود که تازه فهمیدم مانکنی

 در کار نبوده و همه چی واقعی بوده ... منو می گین چنان سرخ و سفید شدم

که هر آن ممکن بود ولو شم ... زیر نگاه های یه عده که شاهد و ناظر این تابلو بازی بودن ...

تیکه به تیکه آب می شدم ... آرزو می کردم زمین دهن باز می کردو این مانکنه... یعنی همون اقائه

 و زن هاپ هاپوش و با اون عده ی ناظر و شاهد رو یه جا قورت می داد .... خلاصه تو موقعیت بدی قرار گرفته بودم .دوستم از اون طرف اومد دست منو گرفت سریع با هم از پاساژ خارج شدیم  .

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:57 توسط ملیحه | tempfa.com

سلام....سلام به تمام دوستای خوبم 

 

 قبل از هر چیز باید  بگم که  این اولین باریه که می خوام با  قلم خودم

به جون این وبلاگ بیفتم  آخه تازه تب گه گاه نویسی به سرم زده ...

پس اگه یه وقت خدای نکرده .....زمزمه های :

 " این دختره چقدر بی استعداد " اومد سریع از جاتون بلند شین

یه آب به صورتتون بزنین و بدونین خیالاتی پوچ و بی اساسه 

 که بی رحمانه خودشونو به دوستای گلم می چسبونن  ....

حالا از روده درازی که بگذریم باید بگم یه جورایی از لحاظ روحی نا میزون ام  

از یه طرف خوشحالم که به سلامتی این امتحانای کذائی رو دادم از یه طرف

یه جورایی نگران سال بعدم ....( ناسلا متی  کنکورمنتظرمه )

 باید یه برنامه ریزی توپ کنم ولی از همه آزار دهنده تر نتایج امتحانای نهائیه

( دارم از حرص  می میرم )

 وقتی می بینم معدل نهایی ام به خاطر آمار  که به  قول بچه ها " کشک"

 یا به خاطر فیزیک ( با اون سوالای فضاییشون) و صد البته  زیست 

 میاد پایین...نه جون من شما بگین وقتی آمار 10 تا سوال در میاره از این

 10 تا 5/2نمرشو میده به یه سوالی که حل کردنش از عهده ی

 هیچ کس و ناکسی بر نمیاد ... یا زیست که ور داشته بودن مخ و

 چپکی کرده بودنگذاشته بودن جلومون تا نامگذاری کنیم ...

آدم اعصابش خورد نمی شه؟؟؟....جای بسی تامله ...نه...تاسفه...

واقعا هم جای تاسف داره با این سوال طرح کردنشون به قول اسمشو نبر

 " گند زدن رفت". می گم  اینااااا.... چی فکر کردن در مورده ما ؟؟؟

به قول شامبولی(( یکی از بچه های کلاس) :

 اینا تا رفتن جلوآینه خودشون و دیدن از زور عقده تصمیم گرفتن سر ما خالی کنن

 که الحمد الله  خودشون و تماما خالی کردن..... فکر کنم زیادی تند رفتم ... 

ناجوووووور! آخه....حرصم گرفت از کارشون !

خلاصه دوستای گرامی ببخشین اگه سرتونو درد آوردم عوضش یه ماجرای

عجیب غریب در این رابطه دارم که خوندنش خالی از لطف نیست . البته

میشه اسمش و گذاشت یه خاطره  نیمی تا حدودی واقعی .... که با

 هیجانات روحی من ادغام شده ...! دیگه خودت تا تهش برو که

قراره چی ازآب دربیاد  !  قبلش یه لیوان آب بخورم تا نفسم بیاد بالا ....

 آخیش  راحت شدم ....

 با توجه به بیانات بالا دیگه  فکر کنم دستگیرتون شده باشه  که هیچ وقت

موقع امتحانا این قدر احساس  گوش درازی و آره دیگه.... همون ...نکرده بودیم

 ( به اتفاق بچه ها ی کلاس) . اصلا به یه اتحادی رسیده بودیم !

 که هر کی از دور چشماش به ما میفتاد نا خود اگاه منقلب می شد و تو دلش به

 چند نفر لعنت می فرستاد ... اینو حس می کردم ....

در این میان یه عده هم نیششون و تا حد ممکن و نامتناهی باز میکردن و .... آره....

کرکره خنده .... منتها ما چون اون موقع تو حال و هوای غریب خودمون غوطه ور بودیم 

 به بیان ملموس تر شلنگ تخته مینداختیم متوجه علته این خندها نمی شدیم !

 اصلا انگار تو این مورد چشامون کور شده بود با 10 تا عینک هم جواب نمی داد !

 علت این   یه علامت سوال  گنده شده بود که هی تو مخمون سوت میزد

 نمی دونم احتمالا اون علا مت سوال ٬ رو کله چرا دیدین به همون قدو قواره!

خلاصه تو همین منوال بودیم که یه روز تو همین روزای امتحان حقیقت امر  برامون

روشن شد کلیدش دستمون بود هااااا!!! ولی دیر فهمیدیم

 ( کلید پاسخ به اون سوال و میگمااااا)

 

TinyPic image

 

 آره همون که یه عده رو اسکول خودش کرد!!! از اونجا که کلید یه مدت تو جیبم بود 

خراب بود ... من هم رفتم پیش  کلیدساز ....

من : آقا لطف کنین یه کلید از رو این بسازین

آقائه: { بعد از یه  نیم نگاه به سرتاپای من } بده دخترم کلید رو .

 من : { از حرص داشتم می مردم وقتی دیدم این بابا هم به ما می خنده.} 

بفرمایین (بااکراه)  ولی دیگه این خنده ها واسم اهمیت نداشت ! عادت کرده بودم ! 

 وقتی از مغازش اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم .....

 

همین طور که تو خیا بون قدم میزدم ( به سمت مدرسه) .....

حس کردم دارم از این رو به اون رو میشم .... حالا کدوم رو ؟!؟ رو به سمت کشف حقیقت

..... حقیقت ؟؟ کدوم حقیقت حسن؟؟ همون که کلیدش تو دستمه !!!

 آره.... دوستان..... دماغم براتون بگه .... نه یعنی همون بینی ام براتون بگه 

 چنان  بوی  خری میومد هاااا

که هوشت سر ۳ سوت پر ! از فرط کنجکاوی رو یم رو برگردوندم ببینم قضیه

از چه قراره .... برق از سرم پرید  با خودم گفتم  یا خدا  این یه کابوسه شبانه اس

  یا یه رویای صادقه ..؟! خیلی سعی  کردم این صحنه رو  از حافظه ی  طولانی مدتم

 پاک کنم ولی راهی نداشت !

چی  بگم   والله ...یکی از هم ردیفان بود !  اومده بود بقیه راه رو با هم بریم .....

از اینجا بود که حساب  افتاد  تو دستم  که  یعنی آره  .....   ما هم  تو این ایام  امتحانی