تبليغاتX
یادداشتهای سرزده

                                           

سلام .....بعد از 10روز دوباره اومدم پیشتون ... این دفعه با دفعات قبل فرق می کنه یعنی که این دفعه ماجرا به من برنمی گرده ... پس داشته باشین ماجرا رو...

 

پیرمرد تو خونش تنها بود ... هیشکی هم نداشت دم پیری پرو بالش و بگیره و کمک دستش باشه ... به واقع نون خوره  خودش بود و اصلا بچه ای هم نداشت که دستش تو نون اونا باشه ... از اون جای که زنش مرده بود تنهای تنها با غم های خودش دمخور شده بود ... گوش پیرمرد سنگین بود و به همین خاطر خیلی اصوات رو با هم قاطی می کرد ... بارها و بارها شده بود که صدای زمخت لطیفه خانومو با رجب (شوهر لطیفه خانوم ) اشتباه بگیره ... لطیفه خانوم  همسایه دیوار به دیوار پیرمرد بخت برگشته بود که توی یه تصادف بدگواربدجوری از ناحیه حنجره اسیب دید و صدای 2رگه به هم زد . رجب رنگ و رو پریده هم که بر خلاف زنش از روحیه لطیفی برخوردار بود گاهی چنان تو لاک خودش فرو می رفت که زنه بدبختش با 10 تا جارو برقی هم نمی تونست بکشدش بیرون ... گاهی هم خل می شد و پرت و پلا می گفت که... من رو تو بچگی نفرینم کردن و پسر شدم ... یا این که ننم نذاشت من دختر بشم ...حالا فرع رو ول کنیم بچسبیم به اصل ...یعنی اتفاقی که قرار بود بیفته...

 

 تو یکی از همین روزها که پیرمرد مشغول خیاطی بود یه صدای گوش خراش سوت مانندی اون و از رویای جوونیش کشید بیرون ... پیرمرد به خیالش فکر کرد صدای رجبه که داره سوت می کشه

دهن رجب بوی متعفنی می داد و با سوت کشیدن تو مواقع جنجالی ( فحش کاری) زنشو خلع سلاح می کرد ولی وقتی از پشت پنجره به حیاط  نگاه کرد دید یه حجم سیاه رنگ جلوی در داره وول می خوره خوب که دقت کرد فهمید یه دزد ناشی اومده سر وقت خونش ... تازه 2زاریش افتاد که رجب و سوتی در کار نبوده چاقوی دزد جوون بوده که روی در حلبیه  خونه کشیده شده بوده ... تو دلش به کر بودنه خودشو حماقت اون جوون نادون می خندید ... پیرمرد پیش خودش گفت چی کار کنم چی کار نکنم تا این که یه فکری مثه جرقه از تو کله اش گذشت ... سریع به سمت کمد اتاقش رفت در کمد رو باز کرد و رفت توش بعد هم در کمد رو محکم از تو بست ... لحظات همین طور سپری می شد و دزد جوون به عشق و حالش می رسید ... از هیچی هم فروگذار نمی کرد حتی لباسای یه مَرده (زنه پیرمرد) تا این که به کمدی رسید که پیرمرد توش قایم شده بود پیرمرد از شدت دلهره چروکیده تر از قبل شده بود ... بالاخره در کمد باز شد و پیرمرد و دزد چشم تو چشم شدند .....

 

   دزد : هوممممم چه میبینم ... خوب موندیا پدر ... با این عینکی  که زدی منو یاد اقام میندازی یادش به خیر... یالا اون عینکو بردار تا چشاتو نکشیدم بیرون ... پیرمرد زرنگ هم دانائی به خرج داد و گفت جوون تند نرو ... صابخونه اینجا من نیستم منم مثه تو یه دزدم ... پس بیا با هم شریک شیم و هوای هم رو داشته باشیم .  همین طور که پیرمرد به دنبال جوون وسایل خونشو حمل می کرد تا سر کوچه... یکی یکی در خونه هارومی زد و یواشکی همسایه هارو با خبر می کرد

 

TinyPic image

 

... از اون جای که توی هر کوچه باریک یه عالمه خونه بود و خونه ها مثه پاهای هزارپا به هم چسبیده بودن ... این بود که همسایه ها یکی پس از دیگری با خبر می شدن و به این ترتیب با همکاری هم تونستند اون اقای دزد حریص رو به تله بندازند ...

حال کردین این همه درایت و زرنگی که توی یه پیرمرد 90 ساله جمع شده بود

 

حالا شما بگین خداوکیلی ... خداوکیلی دارم می گما ... اگه جای اون پیرمرد بودین چی کار می کردین ؟؟! توی یه همچین موقعیتی دست و پاتونو گم نمی کردین؟؟!

هر کار می کردین روراست بگین ...

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:41 توسط ملیحه | tempfa.com

                                               

       بروبچ دوست داشتنی .... دوستتون دیروز از خجالت نمی دونست چی کار کنه ...

اگه بدونین چقدر خجالت کشید .... اصلا نمی تونست رو پاهاش وایسته ...

خیلی دوست داشت مثه یخ آب می شد می رفت تو زمین ولی چیکار می تونست بکنه

  جز تحمل نگاه های سنگین ... خیلی عذاب کشید تا بار نگاه های سنگین رو ازدوشش برداره

 ولی انگاری بیهوده بود ... سرخ و سفید بودن به وضوح بر چهره معصومش خودنمائی میکرد همین خودش گویای همه چیز بود ... گویای تابلو بازیش ... گویای به آب دادن دسته گلی بود که

ناخواسته سر راهش قرار گرفته بود ... آره ... نبودین دیگه ببینین چی بهم گذشت ...دیروز با یکی از دوستام از کلاس  برمی گشتیم  که سر راه وارد یه فروشگاه  لباس شدیم ... خبر نداشتیم

به چه کرکره بازاری اومدیم ... از اون اول تا اخر به جای لباس سوژه خنده گیرمون می اومد

همین طور که دید و بازدید می کردیم ... یه لباس بدجوری چشم دوستمو گرفت ... این شد که

بالفور واردمغازه مربوطه شد ... منم بیرون مغازه ( تو پاساژ) به دید زدنم ادامه می دادم ...

 همین طور که راه می رفتم یه لباس تو یکی از این مغازه ها بدجوری بهم چشمک  زد منم

رفتم جلو تا از نزدیک ببینم چه جنسیه و ....از قضا  کناراون  مغازه  یه مانکن شیک پوش و خوشتیپ وهمچین تو دل برو قد علم کرده بود... قدو اندازه که چه عرض کنم .... نوردبون ....

تا حالا مانکن به اون قد بلندی ندیده بودم .... من تا ارنجش بودم ... راستش برام عجیب بود ...

 ولی یه جورائی تازگی داشت ... برای این که به جنس کت و شلوارش واقف تر بشم ... جلو رفتم ... گوشه کتشو گرفتم ... یه ذره به سمت خودم کشیدم ... یه جورائی حس کردم تکون می خوره (مانکنه)

ولی جدی نگرفتم ... کتشو ول کردم به کمربندش دست زدم ... بازم یه حسی می گفت

مانکنه داره کج میشه

 

 TinyPic image

 

ولی من هم چنان به کارم ادامه دادم ... تا اومدم به شلوارش دست بزنم ....

 یه صدائی از تو شلوارش بلند شد که می گفت: ( نرو... نرو...تو هم مثه من ....) یه ذره که دقت کردم فهمیدم رضا صادقیه ... خیلی ترسیدم ...شوک بدی بود ... بعد سرموتا اخرین حد بالا بردم

(به قدری که گردنم کاملا عمود بر جمجمه ام شده بود)

صحنه ی ترسناکی بود... مانکنه کلشو خم کرده بود و با اخم به من نگاه می کرد ...

خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که این مانکن متحرک هم هست وبا مانکن های دیگه

 متفاوته ( حتی موبایل هم داره) ولی ...درکمال تعجب دیدم دستشو از تو جیبش بیرون آورد و

 با لحن تندی به من توپید که: هوی خانوم ... هر چی بهتون هیچی نمی گیم و سکوت می کنیم .... شما از رو نمی رید ... این چه وضعشه ... خجالت نمی کشید؟؟؟اینجا بود که تازه فهمیدم مانکنی

 در کار نبوده و همه چی واقعی بوده ... منو می گین چنان سرخ و سفید شدم

که هر آن ممکن بود ولو شم ... زیر نگاه های یه عده که شاهد و ناظر این تابلو بازی بودن ...

تیکه به تیکه آب می شدم ... آرزو می کردم زمین دهن باز می کردو این مانکنه... یعنی همون اقائه

 و زن هاپ هاپوش و با اون عده ی ناظر و شاهد رو یه جا قورت می داد .... خلاصه تو موقعیت بدی قرار گرفته بودم .دوستم از اون طرف اومد دست منو گرفت سریع با هم از پاساژ خارج شدیم  .

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:57 توسط ملیحه | tempfa.com