اگه بدونین چقدر خجالت کشید .... اصلا نمی تونست رو پاهاش وایسته ...
خیلی دوست داشت مثه یخ آب می شد می رفت تو زمین ولی چیکار می تونست بکنه
جز تحمل نگاه های سنگین ... خیلی عذاب کشید تا بار نگاه های سنگین رو ازدوشش برداره
ولی انگاری بیهوده بود ... سرخ و سفید بودن به وضوح بر چهره معصومش خودنمائی میکرد همین خودش گویای همه چیز بود ... گویای تابلو بازیش ... گویای به آب دادن دسته گلی بود که
ناخواسته سر راهش قرار گرفته بود ... آره ... نبودین دیگه ببینین چی بهم گذشت ...دیروز با یکی از دوستام از کلاس برمی گشتیم که سر راه وارد یه فروشگاه لباس شدیم ... خبر نداشتیم
به چه کرکره بازاری اومدیم ... از اون اول تا اخر به جای لباس سوژه خنده گیرمون می اومد
همین طور که دید و بازدید می کردیم ... یه لباس بدجوری چشم دوستمو گرفت ... این شد که
بالفور واردمغازه مربوطه شد ... منم بیرون مغازه ( تو پاساژ) به دید زدنم ادامه می دادم ...
همین طور که راه می رفتم یه لباس تو یکی از این مغازه ها بدجوری بهم چشمک زد منم
رفتم جلو تا از نزدیک ببینم چه جنسیه و ....از قضا کناراون مغازه یه مانکن شیک پوش و خوشتیپ وهمچین تو دل برو قد علم کرده بود... قدو اندازه که چه عرض کنم .... نوردبون ....
تا حالا مانکن به اون قد بلندی ندیده بودم .... من تا ارنجش بودم ...
راستش برام عجیب بود ...
ولی یه جورائی تازگی داشت ... برای این که به جنس کت و شلوارش واقف تر بشم ... جلو رفتم ... گوشه کتشو گرفتم ... یه ذره به سمت خودم کشیدم ... یه جورائی حس کردم تکون می خوره (مانکنه)
ولی جدی نگرفتم ... کتشو ول کردم به کمربندش دست زدم ... بازم یه حسی می گفت
مانکنه داره کج میشه

ولی من هم چنان به کارم ادامه دادم ...
تا اومدم به شلوارش دست بزنم ....
یه صدائی از تو شلوارش بلند شد
که می گفت: ( نرو... نرو...تو هم مثه من ....) یه ذره که دقت کردم فهمیدم رضا صادقیه ... خیلی ترسیدم ...شوک بدی بود ... بعد سرموتا اخرین حد بالا بردم
(به قدری که گردنم کاملا عمود بر جمجمه ام شده بود)
صحنه ی ترسناکی بود... مانکنه کلشو خم کرده بود و با اخم به من نگاه می کرد ...
خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که این مانکن متحرک هم هست وبا مانکن های دیگه
متفاوته ( حتی موبایل هم داره) ولی ...درکمال تعجب دیدم دستشو از تو جیبش بیرون آورد و
با لحن تندی به من توپید
که: هوی خانوم ... هر چی بهتون هیچی نمی گیم و سکوت می کنیم .... شما از رو نمی رید ... این چه وضعشه ... خجالت نمی کشید؟؟؟اینجا بود که تازه فهمیدم مانکنی
در کار نبوده و همه چی واقعی بوده ... منو می گین چنان سرخ و سفید شدم![]()
که هر آن ممکن بود ولو شم ... زیر نگاه های یه عده که شاهد و ناظر این تابلو بازی بودن ...
تیکه به تیکه آب می شدم ... آرزو می کردم
زمین دهن باز می کردو این مانکنه... یعنی همون اقائه
و زن هاپ هاپوش و با اون عده ی ناظر و شاهد رو یه جا قورت می داد .... خلاصه تو موقعیت بدی قرار گرفته بودم .دوستم از اون طرف اومد دست منو گرفت سریع با هم از پاساژ خارج شدیم
.
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:57 توسط ملیحه
|



