تبليغاتX
یادداشتهای سرزده

 

 همین چند روز پیش بود که  دختر خاله کوچولو و فنقول من پا به سن گذاشت پا به سن ؟؟

 

 نه بابا مونده تا مسن شه  فقط یه ذره گنده تر از قبلش شده ... اخه نمی دونین این کوچولو

 

(البته از لحاظ سنی) نه هیکلا چون تقریبا منو رو انگشتش می چرخونه چقدر ما فراتر از ذهنش

 

 رو می فهمه ... پوست کنده بکم زیادی بیشتر از سنش می فهمه توجه کنین زیادی .. اخه این

 

 قاعده شامل حال خودمم بود ولی نه به این زیادی کلا ما نسل جدید  ترکوندیم تو کنجکاوی و

 

کله کردن تو همه چی و رفع ابهامات از ذهن تو در تو مون بگذریم اینارو گفتم تا یکم از دخترخالم

 

 تعریف کرده باشم حیفم اومد اینجوری شروع نکنم اخه نمی دونین انگار تو شکم خالم پخته شده

 

 بعد بیرون اومده تا مراحل بعدی رو طی کنه ولی چه فایده تو مواردی که سنش ایجاب می کنه پخته

 

باشه نیست ... فقط تو اینده سیر می کنه تا زمان حال و تمرکز رو مسایلی که واسش جیز نیست

 

مثلا می خواستیم بگذریم ... عیب نداره الان می گذریم  ... اینا مقدمه چینی بود تا بگم نیلوفر

 

13 ساله شد یه جشن تولد ساده و خودمونی هم واسش گرفتیم در این بین یه حال گیریه اساسی

 

 هم نصیب ما (من ونرگس )شد ... هیچی خلاصه من و مامان شب قبل تولد رفتیم خونشون ...

 

تولدش روز 4شنبه بود که شب سه شنبه ما اونجا موندیم  ... چه روز وعلی الخصوص چه نصفه شبی

 

بود ... بی خوابی بدجوری به سرمن و نرگس زده بود ... اصلا کلا هروقت من یا اون خونه همیم این بلا

 

 به سرمون میاد ... که از رو ذوق زدگیمونه ...ولی یه ذره خورد تو ذوقمون نصفه شبی  وقتی نیلوفر رو

 

 تو اون حالت دیدیم ... الان براتون مشخص میشه چه حالتی  با نرگس تو حیاط نشسته بودیم و

 

تخمه می خوردیم (عوضه خوابه) از هر دری هم حرف می زدیم از درسوراخ سوراخ مرغدونیه حیدر علی

 

تو باغ عمو علی تا هر دری که فکرشو بکنی ... من داشتم خواب عجیبی که چند روز پیش دیده بودم

 

 رو واسه نرگس تعریف می کردم ..خواب ترسناکی بود به خصوص این که نرگس هم با چشمای ور

 

قلمبیدش به من خیره شده بود ولام تا کام هم حرف نمی زد دیگه اینقدرکه محو من شده بود ترسیدم

 

 نکنه ... نبضشو گرفتم خیالم راحت شد با اپ باش بهش اب پاشیدم گفتم نرگس بابا (خواب بوده)

 

خلاصه از رو نمی رفتیم بس که حرف زدیم دهنمون یه وجب کف کرد .. یه بارهم که می خواستم چراغ

 

راهرو رو روشن کنم اشتباهی زنگ در اتاق رو زدم که بدجوری جلو شوهر خالم سرخ و سفید زدمو ابی

 

 شدم ... یه بار دیگه هم  که رفته بودم wc  اومدنه بدجوری رنگم پرید اخه تا در رو باز کردم یه نفررو با

 

موهای سفیدو فرفری کوتاه جلوم دیدم ... مادر بزرگم بود که لبخند به لب تو نوبت واستاده بود

 

الهی قربونش برم با این شوک وارد کردنش ... نزدیک بود سر جایم آبروریزی کنم ... همونجا واستاده بودم

 

 و به سوسک پشت پنجره نگاه می کردم که مادربزرگم از تو wc بیرون اومد تا منو دید دوباره لبخند رو

 

 لبای چروکیدش نشست بعد هم به عادت همیشگیش ( بالا تنه خم شده رو پایین تنه ) رفت تو

 

جاش خوابید . رومو به طرف پنجره برگردوندم سوسکه رفته بود منم رفتم پیش نرگس و دوباره .... وقتی

 

 نرگس حرف می زد به زمین زل زده بودم که یه وقت چشام به چشاش نیفته ... چشماش یه برق

 

 عجیبی می زد نمی دونم چرا وقتی می خندید یاده صدیق خانم خدابیامرز میفتادم  ... هرچند

 

عذاب اوربود و به روی خودم نمی آوردم ... اون قدر که اون جن جن می کرد هر کی دیگه هم جای من بود

 

 چشاش جن و پری و روح و ... میچید . به زمین زل زده بودم که ناگاه چشام رو 2تا دمپایی سبز ثابت

 

موند ... دوباره از اون شوک ها اومد سراغم ... به پاهای توی دمپایی نگاه کردم ... فقط 4 تا انگشت

 

داشت ..ناخن نداشت ... خیلی ترسیدم چشامو به هم مالوندم دوباره نگاه کردم ... پاها تو جوراب

 

بودن ترسم ریخت ... صاحب 2تا پا با نیلوفر بود ... همین طور بهم خیره شده بود

 

تو خواب راه رفته بود .... شب که شد همه دور هم جمع شدیم ... پسر همسایه هم بود (امین) 12

 

سالشه یه حالت عجیبی داره وقتی بهت زل بزنه با خدائه کی پلک بزنه ... به قول نرگس کافیه زبونتو

 

واسش تکون بدی ... سفیدک چشماش به خارش میفتن و تخم چشما ش می چرخن ... می گفت

 

 ریشه عصبی داره و... ولی تو جمع که نمی شه زبون درازی کرد ...خلاصه امین تو نخ نیلو بود و نیلو

 

تو نخ کیک ... منم تو نخ شوهر خالم بودم  که سر کچلشو می خاروند ...

 

این ۲ تا مرغ عشقم کادوی تولدشه که براش گرفتیم :  

 

 نظرتون راجع به آهنگ وبلاگم چیه 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:8 توسط ملیحه | tempfa.com